من فکر می کنم لازمه! - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 6:03
یه وقتایی لازمه بدجور زمین بخوری... یه وقتایی لازمه یه زلزله بیاد و زندگیت رو تکون بده تا به خودت بیای... یه وقتایی لازمه یه چیزایی رو ازت بگیرن تا بزرگ ترش رو بدست بیاری... یه وقتایی لازمه همه چیز کامل بهم بریزه تا اساسی درست بشه... یه وقتایی لازمه بشکنی... لازمه غرورت رو بشکنی... لازمه! + درست اون...
زندگی بی تو پوچه برام! - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 6:03
من دارم به این فکر می کنم زندگی بی تو پوچه برام یه جوری میزون می کنم که جلو تو توی خونه درام + هوا بس ناجوانمردانه سرد است... + اتاقم شده یک تکه سیبری وسطِ ایران! بنده در حالِ منجمد شدنم! + دو روزه نمی تونم واردِ بیان بشم... نمیدونم مشکل کجاست... الان هم با یکسری ترفند های خاص اومدم... که البته دوام...
حس و حالِ عجیب و غریب - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 6:03
گاهی با شنیدنِ بعضی از آهنگ ها حس می کنم شاعر، بعد از نوشیدنِ یک فنجان قهوه با من و کمی پرسه در حوالیِ ذهنم آن را سروده... عجیب حس می کنم حالِ مرا روایت می کند... بعضی ها پیچیده فکر می کنند اما ساده می نویسند... بعضی های دیگر ساده فکر می کنند اما پیچیده می نویسند... و من هر چه فکر کردم نفهمیدم در کد...
فرهنگِ برهنگی یا برهنگیِ فرهنگی؟! - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 6:03
سکانسِ اول _ مهر ماه آبجی: واسه عروسی دعوت مون کردن... من: خیلیم خوب... آبجی: گفتن من و تو باید بدونِ چادر بریم با لباس هایی که مدِ نظرِ اوناست :/ من: چه جالب... شرط گذاشتن برامون o_O آبجی: چکار کنیم؟! من: برو بهشون بگو ما دلقکِ سیرکِ شما نمی شیم! سکانسِ دوم _ دیشب رفته بودم به یکی از مجتمع های تجار...
شما هم اینطوری درس می خونین؟! :| - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 6:03
من وقتی با سوال هایی رو به رو میشم که نمی دونم چطور حل میشن و خیلی سخت هستن حس و حالم رو روی کاغذ می کشم... کلا عادت دارم خودم رو با نوشتن و کشیدن تخلیه کنم :)) + ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران، وای به حالِ دگران + داره بارون می باره ^___^
دوست داری بهت دروغ بگم؟! - تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 0:59
میگه: این لباس بهم میاد؟! میگم: خب... اون یکی بهتره... :) میگه: یعنی بهم نمیاد؟! :/ ( با دلخوری میره نظرِ یکی دیگه رو بپرسه! ) میگه: میدونی چند وقته همو ندیده بودیم؟! :) میگم: آره یک سالی میشه فکر کنم :| میگه: دلت برام تنگ نشده بود؟! میگم: ... :) میگه: پس دلت تنگ نشده بود :/ ( ناراحت میشه میره! ) + ...
به روستایی بودنم افتخار می کنم! - تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 0:59
فکر نمی کنم خداوند برای آفرینش بنده هایش از گِل های متفاوت استفاده کرده باشد! من، بقالِ سرِ کوچه، آقایی که نمی شنود، خانمی که نمی بیند و کودکی که پاهایش توانایی حرکت ندارند همه با یک نوع گِل آفریده شده ایم! زمانِ آفرینش، از هیچ کدام از ما نپرسیدند دوست داری در کدام کشور، کدام شهر و یا کدام منطقه به ...
کی گفته دیوونگی حد داره؟! - تاریخ: 1395/11/26 ساعت: 0:59
بارون می باره شدید... زدم بیرون... اما بدونِ ماشین... بدونِ چتر... :) + پستِ قبل یک ساعت بعد از انتشار حذف شد... کسانی که دیدن اعتراف کنن کارشون دارم :|| + از دیشب بیش از بیست بار شنیدم این آهنگ رو... به جنون میرسونه منو... :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دار...
شهادت تون مبارک :( - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
ساعت ۲۳:۵۵ همه جا تاریک... من جلوی تلوزیون در حالی که زانو زده بودم... شبکه خبر... خبرنگار: چرا متمرکز شدید روی یک بخش؟! چیزی شده؟! آقای ملکی: بله، پیکر یکی از همکاران مون رو پیدا کردیم... ساعت ۰۰:۳۰ آبجی: پیکر یکی دیگه از آتش نشان ها رو هم پیدا کردن :( من: :'((( خیلی ناراحتم... خیلی... حتی ناراحت ت...
دو نفره هایمان مستدام! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
حالم گرفته بود...زد به سرم که برم بیرون... بارون که میباره میگن هوا دو نفره ست! :| آره واقعا هوا دو نفره بود... حاضر شدم، چادرم رو برداشتم... رفتیم بیرون... دوتایی :) من و خدا :) بدونِ مزاحم... شیشه های ماشین رو کشیدم پایین... :-/ نسیم، عاشقِ سرما، بارون و سرعته! یک دستم رو گرفتم زیر بارون... عجب حس...
معصومیتِ بر باد رفته! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
پشتِ چهره ی مهربانِ بعضی ها، هیولایی دو سر پنهان شده! و این هیولاهای انسان نما، تحملِ دیدنِ پاکیِ ملکه ای چون تو را ندارند! خوب میدانند تو از تبارِ احساسی... از جنسِ بلور... با یک "دوستت دارم" فریبت میدهند... معصومیتت را که ربودند... رهایت می کنند... و تو می مانی و ... هیچ مترسکی را شبیه گرگ نساختند...
بفرمایید کیک :) - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
خیلی زودتر میخواستم این پست رو بذارم... ولی حادثه ی پلاسکو... روحِ آتش نشانانِ قهرمان مون قرینِ رحمتِ پروردگار... بگذریم... من از تخمِ مرغ شدیداً متنفرم! بعد مادر و پدرِ گرامی همچین کیکی برام خریدن! پدرِ گرامی فرمودن حداقل اینطوری تخمِ مرغ بخور! برات خوبه :)))
چند قطره حرفِ دل که می چکد از برای تو - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
اینجا بودن های نبودن وارم با نبودن های بودن وارت درهم آمیخته مثلِ آن بستنی های معجون که هیچوقت با هم نخوردیم! کاش بودی نبودن هایت، بودن هایم را ربوده برگرد + تراوشاتِ یک ذهنِ خسته...
بی حرمتیِ محض! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
روزایی که میرم آزمون بدم یکی از دخترا همیشه روی اعصابمه... از اون دخترای آرایشِ غلیظ کرده ی ساپورت پوش با کفشِ پاشنه بلند و البته چادر :/ حکمتِ چادرِ دورِ کمرش رو نمی فهمم! خب یا نپوش یا اگه می پوشی کامل بپوش! این چه کاریه آخه؟! :/ چادر حرمت داره! نباید وسیله ای باشه برای مرکزِ توجهِ دیگران قرار گرف...
اعترافاتِ یک ذهنِ آشفته - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
سوم راهنمایی که بودم، می خواستم بخاطرِ شادی مادرم تمامِ تلاشم رو به کار بگیرم تا معدلم ۲۰ بشه! بلاگرای سمپادی میدونن توی این مدارس رقابت بر سرِ صدمِ نمره ست! توی مدرسه ی ما به ندرت اتفاق می افتاد که کسی بتونه به این معدل برسه! یادمه اون سال خیلی تلاش کردم... خیلی درس خوندم... همه ی امتحاناتِ نوبتِ ا...
میاید یکم حرف بزنیم؟! :| - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
یه وقتایی خسته میشی... از کاربردِ مشتق، مفعول فیه، اسید و باز، شکستِ نور و ژنتیک حتی! دلت میخواد حرف بزنی... حرف بشنوی... دلت میخواد یکی باشه تا بشکنه سکوتِ حاکم بر مغزت رو... کی میاد یکم حرف بزنیم؟! راجع به هر چی... فقط حرف بزنیم... فقط لبخند یادتون نره :)
من مطمئنم عشق زیباست :) - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
آذر ماهِ سالِ گذشته، شنیدم که دخترِ یکی از دوستانِ قدیمی و البته صمیمیِ مادرم تصیمیم گرفته به یکی از خواستگارهاش جوابِ مثبت بده... چند سالی از من کوچکتره و پدر و مادرش حدوداً دو ساله از هم جدا شدن... با توجه به سنِ کمش طبیعی بود که همه مخالفت کنند... خیلی ها از جمله مادرم از سختی ها و پیچیدگی های زن...
ماکارونی و من و قامتِ یار - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 3:38
شاعر می فرماید: با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد و باز هم شاعر می فرماید: لب تو میوه ی ممنوع، ولی لب هایم هر چه از طعمِ لبِ سرخِ تو دل کند نشد + میگن دوست داشتنی که دلیل داشته باشه یا احترامه یا ریا! من ماکارونی رو با دلیل دوست دارم! احترامه یا ریا؟! :)) + یکی ...
من از این خرسا میخوام :| - تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 6:09
رفته بودم پاساژ... یهو جلوی یه اسباب بازی فروشی متوقف شدم! وای خدا... چه خوشکله ^_^ یه خرس بزرگ دو برابر خودم! :) مامانم گفت کنکورت رو که دادی یدونه برات میخرم :) + کودک درونمان گه گاهی ما را وسوسه میکند! ++ کودک است دیگر... نمیفهمد! +++ از همین امروز شروع کردم! میخوام آدم خوبی بشم! میخوام خدا رو بن...
جاتون خیلی خالی :) - تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 6:09
اهل منزل رفتن بیرون... دلم گرفته بود... آخه با پشتیبانم دعوام شد! اومدم نشستم کنار پنجره :) یه نسیم خیلی خیلی خنک در حال وزیدنه ^_^ خیلی حس خوبی داره :) جاتون خالی :) حال دلم خوب شده... به همین سادگی ^_^ ما اینیم دیگه... با ساده ترین چیزا خوشیم :)

برچسب‌های مرتبط

من از این درد خسته شدم | من از این دنیا چی میخوام | من از این شهر میرم | جاتون خیلی خالیه | به خودت برس | به خودت برس به انگلیسی | به خودت برس شاهین اس تو | من کمی تا قسمتی سانسور نشده | خیلی خیلی خنده دار | خیلی خیلی ترسناک